بايگاني شده ها
تماس با من
بارونی ها دختر باروني
آمار وبلاگ unique visitors :
لوگوی دوستان سیرابم کن
که تشنه ی با تو بودنم
سیرابم کن
که روایت های پر از احساس من
فقط فریاد بی صدای نبودن توست
شهر ه ی عالم شده ام
از صدای خروش تشنگی ام
علاجی نیست عطش با تو بودن را
جز با آمدنت
آرام کن التهاب مرا
تشنه ی جرعه ای با تو بودنم

...
آن كه ميگويد دوستت مي دارم
خنياگر غمگيني است
كه آوازش را از دست داده است.
اي كاش عشق را زبان سخن بود
هزار كاكلي شاد
در چشمان توست
هزار قناري خاموش
در گلوي من .
عشق را
اي كاش زبان سخن بود
آن كه ميگويد دوستت مي دارم
دل اندوهگين شبي ست
كه مهتابش را مي جويد
اي كاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست .
هزار ستارهء گريان در تمناي من.
عشق را
اي كاش زبان سخن بود

...آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش ؛که من همیشه به یاد توام
*سوره بقره آیه ۱۵۲*

۱۵۲
...نمیدونم کی ؛ کجا؛ وچطوراینو شنیدم اما با تموم وجودبه دلم نشستو بهش اعتقاد پیداکردم ...
آرامش زمانی است که بدانی خداوند در هر گام دست تورا در دست خود دارد...

سلام
از همه شما دوستای بارونی که در اولین روزهای بهار؛ با حضور صمیمیتون بهترین عیدی رو به بارووووووون هدیه کردید ممنونم؛ متاسفم که نتونستم من هم به بازدید عید دیدنیتون بیام ؛ اما میخوام بدونید به یاد همه بودم امیدوارم بهار زندگیتون بهاری وسبزوبارونی باشه
یک بغل گل سرخ تقدیم به همه شما

میگن داره عید میشه تقویم هم همین رومیگه. اما من نمیتونم باور كنم. دیگه از شور و شوق اندك سالهای پیش برای رسیدن این روز و آن لحظه نیز خبری نیست. این جا عیده، بیعیدانه ؛ اگر آواز چكاوكها و نجوای گنجشكها و چهچه بلبلها روی درخت سیب حیاطمون نبود كه من هرگز حتی از روی تقویم هم اومدن عید رو باور نمیكردم...

اما تو.......... یه نفس عمیق بکش...
حس میکنی هوا سرشار از بوی عشق شده؛ بوی محبت بوی ؛ بوی زندگی
نمی دونم چه سری توی این شمیم بهار وبازگشت پرستو هاهست که همه اینقدر تغییر میکنن؛ مهربون میشن؛ لبخند میزنن و حتی دشمناشونو هم میبوسن
باتموم حس غریب و غم بزرگی که نسبت به بهار توی وجودم دارم ؛ با تموم غریبه گی هایی که با بهار دارم ؛ دوستتون دارم
عیدتون مبارک
عید اومده خونه تکونی کن دلتو
اب پاشی کن دورو برمنزلتو
گرد گیری کن عکس پدر مادرتو
ایرونی باش بالا نگه دار سرتو
ما اومدیم عشقو تو دنیا مد کنیم
هرکار سختی که نمیشه شد کنیم
نو بکنیم دوره سازندگی رو
به عشق هم نگا کنیم زندگی رو
وسط میدون ببریم هرچی داریم
تو سفره ها برکت و نعمت بکاریم
بوسه به خاک پاک اجدادی کنیم
شکر واسه نعمت خداداد ی کنیم
عید اومده خونه تکونی کن دلتو
اب پاشی کن دورو برمنزلتو
گرد گیری کن عکس پدر مادرتو
ایرونی باش بالا نگه دار سرتو
حال درو همساده هاتونو بپرس
نامه های عاشقونه بنداز تو پست
فردا اگه نوبتی هم باشه دیگه نوبت توست
چوب حراجی بزن دشمنی رو
اشتی بده هموطنای تنی رو
ما اومدیم از اون قدیم گل بکاریم
با همه قسمتت بکنیم هرچی داریم
عید اومده خونه تکونی کن دلتو
اب پاشی کن دورو برمنزلتو
گرد گیری کن عکس پدر مادرتو
ایرونی باش بالا نگه دار سرتو
...
برای ۲۲۴ دوستی که از من دلگیر است چرایش را ؛ نمیدانم..

آه اگر روزي نگاه تو
مونس چشمان من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
آه اگر دستان خوب تو
حامي دستان من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
قلعه تنهايي ما را
ديو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن اين ديوار
جان به لبهاي من آورده
آه اگر روزي صدای تو
گوشه آواز من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
آه اگر ديروز برگردد
لحظه اي امروز من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
قلعه تنهايي ما را
ديو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن اين ديوار
جان به لبهاي من آورده...

ای کاش عمق صدای مرا می فهمیدی...
...خیلی وقته که دلم میخواد یه غروب پنج شنبه رو باتو گذرونم دلم عجیب برات تنگ شده ؛اما دیدنت ؛ دیدنِ تو اونجا برای من از مردن هم سخت تره ...
برام یه معمای همیشگی شده که این سالها رو بی تو چطور سر کردم چطور تونستم نفس بکشم وزنده بمونم ...
درسته که برای دیدت به خونه ی ازلیت نمیام اما همیشه به یادتم ؛همیشه...

سلام بر تو یا قائم آل محمد(ص)
می دانم، می دانم آدینه ای خواهی آمد که سحرگاهانش سوای همه روزهاست. خورشید شادمانه ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت. چهار فصل یکی خواهد شد و در پیکر بهار به تو خوشامد خواهند گفت و جهان دوباره طعم محبت و دوستی را خواهد چشید و تشنگی قرنها را فرو خواهی نشاند

روز و شب اندر نمازم تا که رخسارت ببینم
یا به رازم در کلیسا روی مهتابت ببینم
همچو مجنون سر نهم اندر بیابان تا که لیلی
لعل خونی،چشم هستی،روی چون ماهت ببینم
هر کجا نظر فکندم،هر کجایی سر کشیدم
مست هر میخانه گشتم روی شادابت نبینم
کم شود مهر از دل هر کس نبیند روی یار
مهر من افزون بگردد گرچه در خوابت ببینم

چه زیبا بودی آن لحظه که گفتی :
تورا عاشق ترینم
بر زبانت
ندیدم رد پای چشم هایم؟!
مبادا...؟!
پشت دیوار لبانت
یکی بر سایه ام خندید
گفتی نگاهم کن؟!!
مبادا...؟!
گفته ای تو:
صدایش کرده ام
نشنیده ام من !
مبادا...؟!

یادت آید گفته ام ؛چو
جناقی را شکستم ؛ چه بگویم
:(( مرا یاد و تو را بادا فراموش))
مرایاد و...
تورا یاد و...؟ مبادا....؟!
گمانم توی بغضت رفتم از هوش
......
چه زیبا بودی آن لحظه که گفتی :
تو را عاشق ترینم
آن دم آیا
زبانت بر دلت زد پشت پا؟
یا...؟
مرا عاشق ترینی تو ؟
مبادا...؟!!
اين روزها
انگشتهای دست من
-اين شاخه های خشک-
فرياد می زنند
ما يادگار قحطی دست محبتيم
در هر کجای شهر
به جستجوی دست محبت شتافتيم
دستی به مهربانی دستت نيافتيم!

اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن. بهت قول نمی دم که ساکتت کنم...ولی قول می دم که پا به پات گریه کنم ...

در سياهچال تاريك شب
در زندان سكوت
انعكاسيروشن از پشت ميله ها به درون مي تابد
تولد صبح نزديك است ،
اعتماد كن
از خاموشي لحظه ها در گذر ، به پرواز بينديش
عشق را در ياب وچون ستاره بدرخش
زمان از آن توست!
شعر :خانم بيتا حافظي

هميشه غربت اين روزگار سهم من است
دلي پراز گله وانتظار سهم من است
وپشت كوچ تو ازكوچه هاي تنگ دلم
هجوم هاله ِي گرد وغبار سهم من است
هميشه خنده سبز زمانه سهم توباد
اگرچه گريه تلخ روزگار سهم من است

تو رفتي وميدانستي

كوچه اي هست كه هر روز غروب در انتظار شنيدن گام هاي ِ توست.
ودراين كوچه خانه اي ست...
تو رفتي وچه پرشتاب گذشتي
تو،حتي لحظه اي صميمانه، به در چوبي آن خانه نگاه نكردي
اگرچه ميدانستي
پشتِ آن درحياطي ست وباغچه اي،
تو،رفتي وچه آسان گذشتي
تو حتي لحظه اي گذارا، اين انديشه به ذهنت خطور نكرد كه گل هايِ باغچه،
با اصالت دستان تو روئيدند.
تو رفتي وچه سخت گام برداشتي
اگرچه مي دانستي،
كسي هست در ان خانه.،كه هر روز، گل هايِ اطلسي ورازقي را آب مي دهد

تو،رفتي وچه سنگين گذشتي
وخاك چقدر زود،
جايِ گام هاي تو را محو كرد، هنگام بازي بچه ها در غروب.
تو رفتي
وآنقدرسريع گذشتي كه حتي اشك هاي عاشقي را كه هر روز غروب،
انتظارش را با كوچه قسمت مي كند نديدي !
تو رفتي
تو رفتي وچه زود گذشتي!!!

قاب عكسي خالي
يك قلم
چند ورق كاغذويك دفتر شعر
وخطوط مبهم بر ديوار
باز من تنهايم
چه سكوت تلخي ست
به افق خيره شدم،به توانديشيدم
وبه آن لحظه ِي يِ تلخ
كه تورفتي وچه بي رحم،
در وسعت شب محو شدي
ابتدايِ جاده رنگين عشق
با نگاهي خيره
منتظر خواهم ماند
تا به سويم آيي...
مي دانم مي دانم
باز خواهي گشت از غربت
برسرراه عبورت،
از تمام گل ها،
قطره قطره شبنم خواهد چكيد
ودر احساس عجيب وپاكي
ياس هاي باغ شريك خواهند شد
به اميد آن روز، لحظه ها را به هم خواهم دوخت
تا صبورانه ومغرور باز گردي...

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش میدانستی که درون قلبم با تبشهای عشق هم صدا هستی تو .کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد کاش میدانستی....... کاش می دانستی........

...دلم ميخواست روز سي ويك ارديبهشت هم يه روزي بود مثل روز آخر اسفندِ سالهاي كبيسه كه هر چهار سال يكبارمياد ...؛يااينكه چقدر خوب بود اگه ميشد اين روز شوم رو ميتونستم از توي تقويم_دست كم مال ِخودم_در مي آوردم ...،نگو كه نمي دوني چه روزي رو ميگم مگه ميشه ِ كه تو ،روزي روكه منو براي ِهميشه تنها گذاشتي فراموش كني يادِت اومد چه روزي رو ميگم ...،روزيكه من گريه كردم وگريه كردم ؛اما هيچ دستي نبود كه بِتونه اشكاهامو پاك كنه روزي كه دلم ميخواست ميتونستم باخداهم قهر كنم يادت هست چقدر كنارت زار زدم خواهش كردم، التماس كردم، تمنا كردم كه نري يا اگه ميري، منو هم با خودت ببري؛ اما توحتي چشماتو باز نكردي منونگاه نكردي ؛يادت هست زير قولت زدي وبي من رفتي بدون توجه به من كه بعد از تونيست شدم.
...من فقط يه بچه بودم،توباتموم عشقي كه تويِ صدا ونگاهت ريخته بود ،برام از عشق گفتي واين كه دوستم داري منو از عالم بي خيالي وبچه گي كشيدي بيرون .بهترين سالهاي عمرمو با حرفهايي پركردي كه بقيه ِ زندگيمو به آتيش كشيد .نمي دوني چقدر سخته بهترين سالهاي عمرت ،يكي مدام توي ِ گوشت بگه عزيزي ،تورو با بند بند وجود به خودش وابسته كنه ،بعد مثل يه غريبه بي خداحافظي ازتو بذاره بره وتورو با تموم غمي كه توي دلت داري بي چاره وتنها با دردي كه براي هيچ كس نتوني بگي رها كنه.
خيلي وقته كه مي خوام خشمم رو روي ِسر توخالي كنم وباز خودم زير آوار غصه هام باقي مي مونم هيچ وقت اخرين ديدارمون يادم نمي ره لحظه هايي تو زندگي هست كه بري هميشه توي ذهن آدم حك ميشه هيچوقت آخرين لحظه يِ ديدن ِتو از خاطرم نميره، من گريه ميكردم ،التماس ميكردم وازت ميخواستم منو تنها نذاري، اما تو بي توجه به اشكهايي كه آسمون چشم وقلب منو باروني كرده بود حتي نيم نگاهي هم به من نكردي.

بودن ِ بي تو بزرگترين كابوس تموم زندگيمه...!!!!
من مثل پيچكي به دور تو پيچيده بودم وتو بيرحمانه منو از خودت جدا كردي غافل از اينكه حيات پيچك فقط توي ِ پيچش ووابستگيه وبي اون ميميره...
هميشه مي گفتي :"ممكنه در گذرگاه زندگي، گهگاه نور ستاره اي ديده نشه، اما نه تا ابد..." ديدن اين نور شايد درآينده اي نزديك ميسر باشه؛ اما نه براي مني كه آسمون زندگيم بي ستاره مونده ، ستاره من تو بودي كه براي هميشه خاموش شدي وبا خاموشيت زندگي منو هم تاريك كردي ...
ميدوني خيلي وقتا فكر ميكنم ، شايد يه جايِ كارم مي لنگيده يا شكر يكي از نعمت هايي رو كه خداوند به من داده رو اونطور كه بايد وشايد بجا نياوردم كه خدابا همه بزرگي ورحمتش تو_عزيزترينم رو_ به مكافات نابنده ِگيم از من گرفت ؛نمي دونم چي دارم ميگه ... مگه ممكنه خدا به تقاص گاه من اين همه آدموگرفتار غمِ رفتن تو بكنه .
زندگي با تموم زيبايي هاش بعد از تو برام تبديل شده به عذابي دائمي كه هيچ راه گريزي ازش ندارم به هر جا نگاه ميكنم چيزي نمي بينم وقتي فكر مي كنم مي بينم من همه جا دنبال نگاه تو مي گردم كه برام عِطراقاقي، نور مهتاب ،چشمك ستاره ها ،عشق ومحبت وحتي بارش بارون لطفش رو از دست داده .
برام اظهار محبت ديگران عذاب آوره ،زندگي عذاب آوره هر اتفاقي كه مي افته سريع همه تقصيرهارو گردنِ تو ورفتنت ميندازم اينا همه اش تقصير ِ تو ِمن از عاشق شدن از بي توبودن ميترسيدم ازاينكه بدون ِتو بمونم_زنده بمونم_ ميترسيدم ازله شدن زير قدمهاي ِتنهايي ميترسيدم ؛توبودي كه گفتي:" عشقت رو از من نمي گيري تنهام نمي ذار ي ،هيچ جا نميري ...حتي پيش خدا..." بي انصاف ميدوني با من چيكار كردي، آخه مگه من برات كم گذاشتم، مگه من دل به دلت ندادم مگه عاشقت نشدم... پس چرا تنهام گذاشتي...
ميشودروزي آري
ميشود
شهر را بي تو وبي عشق تو
پر غصه كرد
در لباس تيره اي در تيرگي
حرم سرو را مي توان
بي جلوه كرد
ميشود
به مرد ها
به آوارها هم تكيه كرد
خواب زرد آرزو راميتوان
هر لحظه اي
با يك كمان
آشفته كرد
برگ سبز راميشود
بايك قدم
چون قاصدك
بي ريشه كرد
عاشقان را مي توان
در دوره اي
زنجيری و ديوانه ای بيخانه كرد
گاه گاهي
چشم عاشق را ميشود
باتنفر
بايك سخن
پرگريه كرد
دست من را ميتوان بي عشق تو
سرد تابوت مرده كرد
آري ميشود
نقش غم را بر نگاهي بيدرنگ
ضرب مهر صورت يك سكه كرد
مي توان
در نقطه اي بي عشق تو
از گناه زنده ماندن
توبه كرد
دامن روز را
ميشود
با نقطه اي
لكه داروپرده اي آلوده كرد
بي طلسم خامشي بر لب
مي توان
صحبت از طلوع يك شب
نا خفته كرد

آتش داغ را هم ميشود
در زمهرير
خاكستري پاخورده كرد
خانه سرد كلاغ را
مي توان
از براي قاصدك ها
لانه كرد
تو نباشي
غم بماند ؛ ميشود
تخم ققنوس را در بسترش
با آتشي همسايه كرد
خويشتنِ خويش را هم
مي توان
در دوره اي
با ياد تو هر لحظه اي
ديوانه كرد
شمع را؛
بي شعله اش هم ميشود
با ياد گل
ديوانه كرد
با دست غم ؛
بي چنگ من هم مي توان
شهر را بازخمه اي
افسرده ي يك ناله كرد
نامردمان را ميشود
در غرب تو
وامدار سنتي
مردانه كرد
چشم را
بي نگاهت مي توان
تبعيدي غمخانه كرد
تو نباشي
آري نباشي ميشود
مرگ را
با عمر خود همخوابه كرد
عاشق دل ساده را هم مي توان
با يك دروغ
آواره بي غايتي در جاده كرد
نوگلان را
ميشود از بعد از آن
عاشق دلمرده ي
يك سايه كرد
مي توان در دفتري با ياد تو
مرگ
در هجومِ عشق را
هر لحظه اي افسانه كرد
مي توان
در يك غروب
زينت ساده اي
بر سنگ قبرِ قامتي
افتاده كرد...

وعشقي كه ديگراز مرزبيگانگي گذشته بود
در امتدادآن انتظارطولاني
مهرت بسان عبوري خوش آهنگ ازكوچه ي احساس من گذر كرد
درطول نگاه غم انگيزم سكوت لحظه ها شكست
ونجوايي عاشقانه در بطن زمان نشست ...
ما يگانه شديم وعشق جاري شد
وتمامي آنچه باقي مانده بود
عبوري دلنشين از اصالت پرالتهاب قلبهايمان بود
تولد نور ....
شب در انتهاي خيابان به زمين مي رسيد
ودامن بلندش پر از ستاره هاي بلوغ مي شد
من وتو در جشن آينه ها به شكوه عشق انديشيديم
واز اتفاع خاموش شب
به وسعت خوشبختي نگرستيم
من وتو كوله بار تنهايي مان را رها كرديم
ودرجشن تولد ثانيه ها
دست ها يمان از نجابت گل هاي سرخ سرشار شد
من وتو در انتهاي خيابان به شب پيوستيم
تا تولد صبح را با چشم هاي عاشقمان مشتاقانه بنگريم

در آغاز هرزندگي ابزار كار وتكه مرمري براي شكل بخشيدن به ما ارزاني ميشود
گفتي دوستم داري
به تعداد قطره هاي باراني كه بر صورتت ميريزد
ومن نيز دوستت مي دارم ...
بدون توجه به چتري كه ....
روي سرت گرفته اي.

مي توان دست نخورئه كشان كشان همراهش برد مي توان تكه تكه اش كرد يا اينكه ...
شكوهمند تراشش داد...
من
غريبه اي بيش نيستم
وآن زمان كه حزن واندوه هزاران را
درنگاه تو خواندم:
به صميميت يك عشق باتو
آشناشدم
ودرآن هنگام كه
پژواك درون خويشتن را
درچشمان تو
...ديدم
به آشنايي من باتو
وبه نزديكي من بامن
باتو
در خود
عجين گر ديدم
من صداي درون خويشتن را
در نگاه تو
خواندم...

همه چيز از ياد آدم ميره مگه يادش كه هميشه يادشه...
بارون كه مياد بوي پاك خاك مشامتو پر ميكنه دلت ميخواد تموم حجم ريه هاتو پر از بوي صداقت باروني خاك بكني ...
اي كاش آدما
موقع بارش صداقت وپاكي ازآسمون خودشونو زير چتر بيتفاوتي قايم نكنن بذارن صداقته آبيه سرشار از آرامش اونارو بشوره اي كاش آدما خودشونو به دست بخشنده آسمون بسپارن وفقط ياد بگيرن باروني باشن وآسموني...

حكايت منه ياشايد بهتره بگم حكايت من بود بجز فهميدن همه آبادي چون هيچكي نفهميد من حتي از خودم هم پنهونش كردم .... تا بالاخره به خودم قبولوندم از اول هم عاشق نبودم نيستم باورم شده ...ولي ماه هميشه پشت ابر نمي مونه يعني يه روزي باورم مي شه من هم يه چيزهايي رو دوست داشتم هرچند از هيچ چيز نترسيدم جز عشق واز هيچي فرار نكردم جز عشق...
" ميگن از هرچي بدت بيادبه سرت مياد..." نميدونم شايد به سرم اومده شايد هم خياله يه رويايي خام كه به سن وسالم مر بوط نميشه وشايد هم اينقدر بزرگ شدم كه بفهمم عشق از زندگي كردن بهتر است "و "دوست داشتن از عشق برتر ..."
نمي دونم چرا اين حرفها رو اينجا ميزنم ؟
ولي راحت شدم آخره بعضي نوشته ها پشيمون ميشم كه چرا نوشتم وحالا هستم نمي دونم چرا؟ گذراست ... درگيري باخودم... اين جا جاي مقدسي براي منه... به هر حال منو ببخشيد...

بعضي وقتها انقدر دل تنهاييهام مي گيره كه حتي حوصله خاطرات خودمو هم ندارم انقدر كه دلم نمي خواد حتي با خلوت خودم تنها باشم انقدركه دوست دارم تنهاييم بمونه ويك اسمون ابري كه غصه هاش بامن هم قصه باشه ويك صبح روتاشب باهم گريه كنيم بعدش با اولين چشمك ستارهها توي دم دماي شفق آسمون شروع كنم از عشق براش بگم واز عشق بگم واز عشق...اونقدر كه تموم كهكشون پر بشه از قصه عشق من عشقي كه حالا ازش فقط يك نشونه روي قلبم مونده داغي كه هيچ وقت پاك نمي شه اون اولا فكر مي كردم كه نشونه روي پيشونيمه وهمه اونو مي بينن وميفهمن كه من وتو.... اما بعدش فهميدم انعكاس اون نشونه فقط توي چشم هام بوده .چون نگاهم عاشقونه شده بود همه چيزرو دوست داشتم مخصوصا" آسمونو _كه ميديدم تو وتموم اون چيزايي روكه دور و بر تو هستن رو نگاه ميكنه _ از همون موقع من هم باهاش دوست شدم وتا حالا محرم اسرارمه شايد باورت نشه بارها وبارها وقتي دل من گرفته آسمون هم يك دفعه دلش گرفته وبا گريه من گريه كرده آسمون رو دوست
دارم... تورو و خدا روهم

هميشه واز وقتي كه يادم مياد شروع كردن برام….نميدونم …ولي يك جورايي سخت بوده از وقتي با پسر باروني قرارگذاشتيم مديريت اين وبلاگ رو به عهده بگيرم مدام تو اين فكر بودم چطوري شروع كنم كه لااقل همون اول كار تموم زحمتهايي كه ايشون با ريز ريز احساساتشون براي اين وبلاگ كشيدن رو هدر ندم راستشو بخوايين اگه پسربارووني هلم نميداد هنوزهم داشتم باافكارم كلنجار ميرفتم ….
به هرحال حالا كه شروع كردم اميدوارم تنهام نذارين چون قصد من اينه كه ۲۵سال تنهاييمو با شما قسمت كنم از پسر باروني هم باوجودتموم گرفتاريهاش٬مي خوام كه تنهام نذاره
منوفراموش نكنيد خداروهم…
زندگي
صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست
هركسي نغمه ي خودخواند واز صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن نغمه كه مردم
بسپارند به ياد
وتو پسر بارونی مطمئنم از اون نغمه های هستی که هميشه توی ياد می مونی
تغيير مديريت وبلاگ
مثل هميشه يادمون نره که با يه دنيا عشق همديگه رو سر سفره هفت سينی که روزی پدر بزرگها و مادر بزرگهامون مينشستن دعا کنيم!
يادمون نره که هر چقدر هم بخوان ما رو از اصالتمون دور کنن هنوزم ايرونی هستيم ونوروز يه جورايی با همه روزها فرق داره!
يادمون نره که ما عاشقيم...!
فرا رسيدن سال نو رو به همه دوستای گل بارونی ام تبريک ميگم!
ايشاا... سال خوبی رو کنار خانواده های گلتون داشته باشين!
با زياد شدن مشغله های کاريم و از اونجا که خيلی وقته دير به دير آپديت ميکنم به اين نتيجه رسيدم که ديگه فرصتی ندارم که بتونم بارووووووون رو آپ کنم و چون دلم نمیآد بارووووووون بسته بشه پس از ابتدای سال نو مطالب اينجا رو من(پسر بارونی )نمی نويسم و از يه خانوم بارونی خواهش کردم که اينکار رو انجام بدن و من هم مثل شما هر وقت که فرصت بشه مثل يه مخاطب ميآم و بارووووووون رو ميخونم!و از همه شما دوستای گلم ميخوام که با نظراتتون مثل هميشه بارووووووون رو همراهی کنين و مطمئن باشين دختر بارونی از من خيلی خوش سليقه تره!دلم واسه همه تون تنگ ميشه خيلی زياد!اگه برای من (پسر بارونی)مطلبی داشتين به ايميل من
بفرستين!
مرسی به خاطر همه محبتاتون که هيچوقت نميتونم جبران کنم!
با بهترين آرزوها
پسر بارونی
ديريست
که مونسم سنگ قبريست
بر دوش
راستی تو ميدانی
در کدام گورستان
آسوده می توان مرد؟

آرزو کردم ايکاش همچون مسيح بی درنگ آسمان از روی زمين برم دارد و يا دست کم همچون قارون زمين دهان بگشايد و مرا در خود فرو بلعد.اما من نه خوبی عيسی را داشتم و نه بدی قارون را!

چشمانم بسته است. چشمانم بسته است و به هيچ فكر میكنم. ولی میتوانم خودم را ببينم. الآن دارم خودم را میبينم:
در آن دوردست، در تاريكی شب، چراغ يك اتاق در آن ساختمان بزرگ روشن است. با كمی دقت میتوان درون آن اتاق را ديد. میتوان در آن اتاق مرا ديد. میتوان در آن اتاق مرا در حال قدم زدن ديد. در حاليكه سرم پايين است و دستهايم در جيبهای شلوارم، از يك سوی اتاق به سوی ديگر اتاق میروم. ديوارهای آن اتاق تنها میتوانند جسمم و مسير قدم زدنم را محدود كنند، اما تفكراتم را چطور؟ با يك نگاه به خودم میتوانم بفهمم چه حسی دارم. میدانم چه حسی دارم. حسهايم را خوب میشناسم، هرچند دلايل به وجود آمدنشان را دقيق نمیدانم، و همينطور درمانشان را.
دلتنگم و شاكی.
دلتنگم و شاكی. دلم برای كسی كه از او عصبانيم، سخت تنگ شده است. فقط میدانم كه حضور فيزيكيش را میخواهم. او را میخواهم تا با هم حرف نزنيم، او را میخواهم تا درباره دلايل شكلگيری مشكلات بحث نكنيم، او را میخواهم تا درباره آينده تصميم نگيريم... او را میخواهم تا در آغوش بگيرمش و در آغوش بگيردم. میخواهمش تا آرام در بغل يكديگر با چشمان بسته تا صبح بيدار بمانيم و خوابمان در سحر محو شود ...
خواستم نامش را در تنهايی نيمه شب فرياد بزنم كه متوجه بغض گير كرده در گلويم شدم. صدايم میلرزد، و شرمنده خويش از چشمان مرطوب شده از تمنا. وزن تمام ناكاميهای دنيا را بر جسمِ در آستانه انفجارم از درد، حس میكنم.

زن روی صندلی با اخم نشسته بود
و مرد در کنار وی در حال سیگار کشیدن بود
هردو جلوه هایی از عصبانیت را بر روی ابروهای خود احساس میکردند
پیشخدمت رسید
کمی خم شد و پرسید : چی میل دارین ؟
زن گفت : یک قهوه تلخ !!!
و مرد گفت : یک فنجان شیر !!!
پیشخدمت کمی مکث کرد و سپس راست شد و لبخندی زد و رفت
پس از 2 دقیقه پیشخدمت برگشت در حالی که در دستش دو فنجان شيرقهوه بود...!

صدای نم نم باران ...
صدای باد ...
و باد ؛ ابرها را با خود خواهد برد ...
هرگاه شاعری را يافتی که می گفت :
...در زندگی خود ؛ دوبار عاشق شده ام ...
بدان که هرگز عاشق نشده است !!!

نا اميد نيستم
از اميد می گويم
آنچه هست
يأس مطلق نيست
عاقبت يك كليد
به قفل زنگار گرفته ما نيز مي خورد
همان ماه
كه به پنجره ديگران مي تابد
به پنجره هاي ما نيز
خواهد تابيد
يك روز
كسي نيز براي ما شعر خواهد گفت.
کلاغ غمگين بود!نه خودشو دوس داشت نه زندگيشو....
رنگ و روي سياه سوخته ،صداي گوش خراش ،نوک دراز و قيافهء بی ريختشو هيچ کسي دوس نداشت ؛ با صداي قارقارش نه گلي مي شکفت و نه لبخندي به لبي مينشست . طفلک با خودش مي گفت:انگاري تو اين دنياي بزرگ همهء زشتي هاو بدبياري هاي عالم نصيب من شده !کاش خدا اين لکهء سياهو از صفحهء قشنگي هاي روزگار پاک کنه ....
پس تصميم گرفت بالهاشو ببنده و يه گوشه کز کنه و ديگه نخونه .............................

تا اينکه يک روز آوايي به گوشش رسيد! خداي مهربون بود که باهاش حرف مي زد:
« بخوان سياه کوچولوي من!صدايت مثل ترنميست که هرگوشي شنيدنشو بلد نيست ؛ سياهيت هم قشنگه ، مثل مرکب سياهي که باهاش زيبايي هاي زندگي رو مي نويسن .اگه تو نباشي جهان من چيزي کم داره ! پس بمون و براي من بخون که من دوستت دارم! »
.....................وکلاغ بال و پري زد و قار قار کرد ، و اينبار عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيباشد

اون روزا ما دلی داشتیم
واسه بردن جونی داشتیم
واسه مردن کسی بودیم
کاری داشتیم
پاییز و بهاری داشتیم
تو سرا ما سری داشتیم
عشقی و دلبری داشتیم
يادش به خير!!!
يادش بخير روزها و شبهايی که يه عده از بر و بچه های وبلاگ نويس توی اين فضای اينترنتی اشکهای جوونيمون رو مينوشتيم!
يادش بخير برای اول شدن توی کامنت هم ديگه اينقدر ذوق ميکرديم که انگار دنيا رو بهمون ميدادن!
يادش بخير اگه يکيمون مشکلی واسش پيش ميومد همگی از ته دل براش دعا ميکرديم!
يادش بخير باهم اشک می ريختيم وباهم ميخنديديم!
اما حالا خيلی وقته که از خيلی هاتون بی خبرم!!!
بچه ها هر جا که هستين از ته دل براتون آرزوی سلامتی و بهروزی دارم:
کمند ( وبلاگ کمند ناز)
سوده (وبلاگ ماهی تشنه)
سنگ صبور(وبلاگ پرنده مهاجر)
سجاد(وبلاگ نسل بی پناه)
ليلا(وبلاگ ليلای بی مجنون)
روشنک(وبلاگ حريم من)
ترنم(وبلاگ صدای بارون)
ميخک سفيد(وبلاگ بوی باروون)
همسفر تنها(وبلاگ همسفر تنها)
نازی(وبلاگ معجزه گر)
سپيده(وبلاگ فروغ الزمان)
اکرام(وبلاگ صدای پای دل)
پرنده تنها(وبلاگ پرنده تنها)
ستاره آبی(وبلاگ رينی سامی)
الهه(وبلاگ شازده خانومی)
پت و مت(وبلاگ پت و مت)
مريم(وبلاگ حسرت عشق)
ريحانه بقايی
افق
داش آکل
...

يادت هست که اومدی توی خوابم،دستم رو گرفتی و تا بهت زل زدم جلد زدی تو خاطره ها؟...فرداش گفتی که نيومده بودی.من که به روت نياوردم ،ولی يک لنگه کفش پات بود...بعد می رفتيم آب ميوه می خورديم و فرار می کرديم زير آفتاب و من گريه ام ميگرفت...!
خنده ات نگيره ولی اون موقع خيلی سال پيش بود .يادت می آد که ديگه نديدمت؟...ديگه نديدمت.شايد همون يه بار هم نديدمت...خودت که اينرو می گفتی...!اونوقت دست می کرديم از توی جيبمون لواشک دربياريم که باز وسط حياط کتک بخوريم !!! وسط خيابونای شهر راه می رفتيم واز اون آبنبات ها ميخورديم که وسطش آدامس داره!نه؟!...مردم فکر می کردن ديوونه ایم که راه می ریم و با خودمون آواز ميخوونیم...من که کاری با اين حرفا نداشتم ،اما خودت نبودی که از پشت پنجره زل زده بودی به من؟!من توی کوچه دوچرخه بازی ميکردم...!
داشتی لاک ميزدی از بچگی هم که حرف ميزدم گوش نمی دادی.لاک ميزدی.بازکه کتاب دست ميگرفتم و درس ميخوندم خودت رو لوس میکردی و میگفتی حوصله داری ها!!دعوامون که ميشد وتوی صورتم که ميزدی،نگات نمی کردم که خجالت نکشی.آخه يک روزی به من گفته بودی دوستت دارم....!بازم از غروب حالت به هم میخورد.اما من غروب رو دوست داشتم پاييز رو دوست داشتم!بازم اومدی.گفتم :راستی اگه من برم تو راحت ميشی!!؟گفتی:نمی دونم !خندم گرفت...بعد لاک زدی روی لبخندم..غلطام رو لاک گرفتی و گفتی: غلط کردی!!!!گفتم :غلط کردم! لاک رو گرفتی جلوی من و گفتی لاک بگیر روی خودت!باز لاک میگیری و تمومی نداره.من ميرم اما يادت باشه تو برای شکستن آینه هميشه یک لنگه کفش کم داری....من ميرم شايد يکی از همين روزا، شايد برای هميشه!و لاک میگیری که بنویسی : پسر بارونی مُرد...!

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دو لک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه بی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
با اینا بهــــــارو باور میکنم!
با اینا بهــــــارو باور میکنم!

آيينه ها دچار فراموشي اند
و نام تو
ورد زبانِ کوچه ي خاموشي
امشب
تکليف پنجره
بي چشمهاي باز تو روشن نيست!
با زهم آمدی تو بر سر راهم
آی عشق می کنی دوباره گمراهم
دردا من جوانی را به سر کردم
تنها از دیار خود سفر کردم
دیریست قلب من از عاشقی سیراست
خسته از صدای زنجیر است
دریا اولین عشق مرا بردی
دنیا دم به دم مرا تو آزردی
دریا سرنوشتم را به یاد آور
دنیا سرگذشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریقی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا بی نشان و بی هم اوازم
می روم شبها به ساحل ها
تا بیابم خلوت دل را
روی موج خسته دریا
می نویسم اوج غمها را
آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایي دست او بود
آه...
گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد
چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دو لک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه بی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
با اینا بهــــــارو باور میکنم!
با اینا بهــــــارو باور میکنم!


